خرید بک لینک
سر و وضع و لباسش شبیه تمام بیخانمان هاست، ژنده و کهنه و دوده گرفته؛ شبیه همانها که روی دوششان یک گونی بزرگ پر از خرت و پرت دارند و هر چند قدم در سطلهای زباله خم میشوند تا اگر چیز بهدرد بخوری برایشان بود بردارند و در گونیشان بگذارند.از همانها که گاهگداری برای خودشان آوازی را زمزمه میکنند؛ از همانها که خودشان را از تمام مردم جامعه دور و جدا و غریبه میبینند.صبح ها خیلی زود، وقتی که هنوز هوا تاریک است از خانه بیرون میزنم، بخشی از پیادهروی کنار اتوبان جای خوابش است، وقتی که من عبور میکنم هنوز خواب است اما چیزهای تعجبآوری بالای سرش است، نهجالبلاغه، بوف کور و چند کتاب دیگر که زیر اینهاست و نمیتوانم اسمشان را بخوانم. روزهای اول فکر میکردم چیزهایی ست که گیرش آمده و به نوعی از محتویات همان گونی بزرگ خرت و پرت هایش است، اما یک روز غروب دیدمش که زیر یکی از چراغهای تیر برق درحال مهیا کردن جای خوابش است، بعد از پهن کردن زیراندازش کیسهی کوچکی را باز کرد و کتابها را بیرون آورد و شروع به ورق زدن کتابی کرد، آنقدر صفحه زد تا به یک صفحه (احتمالا) مشخص رسید، سپس کیسه را زیر سرش گذاشت و دراز کشید و عینکی قدیمی-چیزی شبیه به عینک امام خمینی- از جیبش درآورد و شروع به خواندن کرد! به شکلی هیجانآور در کتابی که دستش است غرق میشود، طوریکه دلت میخواهد همان موقع یک کتاب بخوانی!شبهای دیگر

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 20:07

روی صندلی ایستگاه مینشینم، دستم را به بند کوله ام میبرم که از پشتم برش دارم، که تا زمان رسیدن اتوبوس بتوانم تکیه دهم، پشیمان میشوم، دستم را پایین میآورم و تکیه نمیدهم، تکیه به دست هایم میدهم، کمی خم میشوم و به انتهای مسیری که اتوبوس از آنجا میآید نگاه میکنم، ناواضح است، یادم میافتد که هوا آلوده است و سرفهی کوچکی میکنم، زن بی اعصاب و غرغرویی که از مترو با او هممسیر بودم به ایستگاه میرسد کمی میایستد، بازهم زیرلب غرغر میکند و بعد مینشیند، احساس میکنم دستهایم خسته شدهاند، دیگر نمیتوانم و با بی خیالی به کوله ام و تمام وسیله های داخلش تکیه میدهم! جیبم میلرزد، گوشیام را درمیآورم و به انتهای پیام نگاه میکنم: «هیچکس تنها نیست»... پوزخندی میزنم و نخوانده حذفش می کنم، نگاهی به جیب هایم می اندازم، یک عالمه رسید بانک و کاغذ تبلیغات آرایشگاه و دندانپزشکی و کاغذ شکلات تک تک و...؛ اتوبوس میرسد و سوار میشوم، به سمت صندلیهای برعکس میروم، همانهایی که خیلیها دوستش ندارند، همانهایی که خیلیها وقتی رویش مینشینند، سرشان گیج میرود! ازین صندلی ها خوشم میآید!سرم را به شیشه اتوبوس تکیه میدهم و به کاغذهایی که از جیبهایم در آوردم نگاه میکنم: یک،دو،سه،...شانزده! شانزده کاغذِ تبدیل شده به پیراهن مردانه! نشانهی خوبی نیست... تبدیل شدن کاغذها به پیراهن مردانه، اصلا نشانه

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 20:07

دیدار یار دیدن!

ولی ندیدن بهتره از نبودنش...

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1396 ساعت: 3:26

[صدای توپ سال تحویل]D:

می دونم تو این لحظه تحویل سال هیچکس اینجا نیست، خودم هم نیستم، اما بعدا که اومدید یحتمل می بینید اینجارو،

سال نو تون مبارک :)

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: سه شنبه 1 فروردين 1396 ساعت: 22:33

صفحه بندی